Bane Literary Society
انجمن ادبی
بانه
سهرهتا
چیرۆک
شێعر
وتار
ههواڵ
وتووێژ
کتێب
فستیڤاڵ
دراوسێکان
|
ابراهیم
گفته بود که
صبا حدودای
ساعت 8 چند لحظه
ای پیداش می
شه و یهو غیبش
می زنه . داشتم
بالاتر می
رفتم دست چپم
زرگری
ابراهیم بود
که بسته بود .
سرما داشت کم
کم تارو پود
کاموایی کتم
را که مادر
بزرگ قبل از
مردنش برام
بافته تو میرفت
...یادش بخیر دم
ایوان می نشست
و دو میل
کاموا بافیش
رو بالا
پایین می برد و
کت خودش
بافته می شد
انگار فقط
بهشون دستور می
داد که بافته
شید . همینطور
از دسته
زرگرا به طرف
میدون مروتی
داشتم می
رفتم کم کم
سرما داشت در
گوشامو می زد
و با اجازه
صابخونه
وارد می شد .
ساعت فروشیا
درست دست
راستم بودن
هر چند ترتیب
خاصی نداشتن
با اون گوشه ی سقفهاشون
که معلوم بود
بناش سیگار
به لب و بی حال
با یه دست
آجراشو چیده
بود گچ
بینشون رطوبت
رو سر کشیده
بود ،کپک
ورداشته
بودن بالای
یکیشون هم
لونه ی یه
کفتره بود که
داشت تخمای
شکسته پایین
لونه شو نگاه
می کرد اونو نمی
دونم ولی من
یاد
نیمروهای
گرم قبل از
مدرسه رفتنم
می افتادم که
مادرم نیمه
خام برام درستش
می کرد ،
نصفشو وقتی
داشتم بند
کفشامو می بستم
می خوردم و
نصفش رو بین
کوچه های پشت
پاساژ خدری
درست یادمه
نه لقمه رو
درسته حسابی
می خوردم نه
بندای کفشم
رو مث آدم
محکم می کردم ...
از عجله حتی
زیپ کاپشنم
رو هم نمی
بستم نه از
ترس قر قر های
آقای عزیزی
واسه اینکه
اونو ببینمش
الانم که
دارم طرف
میدون می رم
به حساب
ابراهیم
نشونی از اون
دوروبرهای
میدون بهم
داده بود که
می گفت اونو
اونجا دیده
هر چند باورش
سخت بود اونو
هشت سال بود که
ندیده بودم
کسی هم ازش
خبری نداشت
ینی چون اسمش
رو بلد نبودم
کسی نمی
دونست کی بود
...انگار یه
سایه بود یه
سایه ...نه سایه
نبود اون
خودش بود آدم
هم سایه ست هم
خودشه ولی
بیشتر وقتا
سایشو یه
جایی جا
میزاره اینو
داداش کوچیک
ابراهیم بم
میگفت از همه
تعابیر علمی و
تئوریک
بیشتر باورم
می شدش ... آدم
وقتی خورشید
رو نادیده
بگیره هویت
سایه هم
تغییر میکنه
می تونی بهش
جون بدی و
برای هر
کدومشون یه
اسم بزاری
الان
دوروبرای
فروشگاه
سیگاری ام
بدو اینکه
متوجه بشم
مسافت زیادی
رو بالا
اومدم هنوزم
تو فکر سایه و
اسماشون
بودم که صدای
ترمز بلندی
پشت سرم جاده
رو از خواب صب
بیدار کرد
...آره خواب صب
آخه خیابون
بیچاره هیچ
بعدظهری نمی
تونست چشاشو
رو هم بزاره
ماشین های سنگینی
که از
ساختمونای
نزدیک خونه
ما میومدن رو
این جاده
بیچاره رو پر
چین و چروک
کرده بودن
انگار هزار
سال عمر داشت .
انعکاس صدای
ترمز هنوز
تموم نشده
بود که صدای
گرفته ای
شرو کرد به
فوش دادن ...ای
فلان فلان
شده مادر ... پدر
... سرمو که بر
گردوندم
دیدم شیرو
گرد و خاک روی
خیابون با هم
داشتم غلط
میزدند مرد
بیچاره شیرو
از دهشون
اورده بود
بده دست ماس
بندیه دور
میدون ساعت
ولی چرا از
بالای شهر
برمی گشت
عجیب بود
راستش یادم
رفت بگم اه اه
چون من اصلا
شیر دوست
نداشتم تازه
با اون رنگ
جالبی که
الان رو جاده
داشت مرد همینطور
که داشت بدو
بیرا می گفت
با گوشه
جامانه اش
بینی شو پاک
کرد و خلتش رو
ریخت وسط
خیابون رانندم
داشت خمیازه
می کشید
انگار صد
ساله
نخوابیده بی
توجه به مرد
ماشینشو را
انداخت و رفت
دستامو کردم
تو جیبم و را
افتادم اصلا
یادم نبود از
خونه که
اومدم بیرون
با دمپایی
اومدم الان
کم کم داشت
نوک پنجه هام
سرد میشد
یعنی سرد شده
بود کم کم
داشت بی حس می
شد یهوی هوای
زیر لحاف
کُردیم رو
کردم که مادرم
چند روزی بود
تمومش کرده
بود هنوز
چسپای زخمی
که با سوزن تو
دستاش خال
کرده بود خوب
نشده بود ... شیر
وسط خیابون
ریخته بود ... از
کنارم رد شد
باد خنکی به
صورتم خورد
تو اون سرما
حس باد خنک
کمی عجیب بود
لابد خیلی
باد سردی
بوده که تو
ابن سرما خنک
تر می زد گرگ و
میش نبود کمی
مه تو هوا بود
کیفم تو
دستام بود
برفا زیر پام
تقلا میکرد
کوچه های کج و
معوج و بی
زاویه و گوشه
رو داشتم رد
می کردم لباس
مشکیش رو
دیدم قدش
متوسط بود
دستاش چاق تر
از صورتش بود
موهاش مشکی
شلال بود پشت
سرش را افتادم
خیلی تند می
رفت نه می
دوید نه قدم
میزد داشت
قدم زنان
فرار میکرد
جای پاشو تو
برفا
نمیدیدم
انگار داشت
پرواز میکرد
ولی نه اون را
میرفت بال
نداشت لابد
الان باید فکر
کنم که فرشته
بود نمی دونم
هر چی بود
داشتم دنبالش
می رفتم هیچ
کیفی دستش
نبود لابد
مدرسه نمی
رفت یا نه سال
بالایی بود
از اونا که
بدشون میاد
کیف دستشون
بگیرن . گربه
ای که گوشه
کرکره ی
پارچه فروشی
لم داده بود
با دیدن من
ترسید و از
زیر پاهام
رفت اون ور
خیابون و خودشو
رسوند به
گوشه کرکه ی
سبزی فروشی
نزدیک پاساژ
مسلمی انگار
قصابی بود
بیشتر وقتا
پاتوق گربه
های ولگرد
تپه پشت شهر
میشد البته
شبا بیشتر
بودن دم دمای
صب هم می شد
چند تاییشون
رو دید . دست
چپم رو گرفته
بود و میلای کاموا
باقی رو داده
بود دستم و
گفت بود ببر
بالا بیار
پایین
دستامو برده
بودم بالا
آورده بودم
پایین اما
همشون رو زده
بودم به هم
حتی نتونسته
بودم یه گره
بزنم خندیده
بود میله
هارو از دستم
گرفته بود و
شرو کرده بود
به بالا
پایین کردن
دستای نرم و
پیرو گرمش
عین لبخنداش
بهم گفته بود
که اشکال
نداره یاد
میگیری ... سرشو
برگردونده
بود
همونطوری که
به غروب نگاه
کرده بود بم
گفته بود صبا
آدما خیلی بزرگترن
، بزرگتر
یعنی دراز تر
یا چاق تر یا
بزرگی به عقل
است نه به
سال ... گوشه
میدون مروتی
بودم باید
میرفتم کوچه
پایین
مخابرات اون
کوچه های بی
خودی که ادم و
یاد زندونای
تو فیلما می
نداخت ... دلت
نمی خواست
بری تو اما
وقتی می رفتی
تو دیگه
بیرون اومدن
سخت بود یا
نمیزاشتن یا
خودت نمی
خواستی ...کیا
نمی ذاشتن ؟
نمی دونم یه
چیزی
نمیذاشت سرت گیج
می رفت می
خواستی بالا
بیاری ... خونه ی
داوود هم
اونجا بود
داوود کله
سنگی همونی
که تو دبیرستان
کتکم میزد و
سبیلای تازه
سبز شده مو می
کشید دردم
میومد ... وقتی
آقای عزیزی
میومد دستاشو
می نداخت دور
گردنم و می
گفت آقا پسر
خوبیه خیلی
هواشو داریم
و آقای عزیزی
دوباره می
رفت و اون
بشکونم
میگرفت و من
فریاد میزدم
و کسی نبود که
بشنود . تازه
اسماعیل گفته
بود که یه بار
بدجوری کتکش
زده از دماغش
خون اومده
بود زیر
گردنش هم
کبود شده بود
ابراهیم قبل
از اینکه ترک
تحصیل کنه و
بره با باباش
اون زرگریه
رو وا کنن از
دستش کتک خورده
بود فریده
میگفت که
خیلی به
دخترا می پره می
گفت که سر به
سر اونو
دوستاش
گذاشته و
گوله برفی
زده تو
صورتشون
...بیچاره ها از
دو کوچه بالاتر
از
دبیرستانشون
میرفتن که
نکنه داود سر برسه
، خونشون
اونجا نبود
ولی بیشتر
وقتا اونجا
می پلکید . سر
گوشه
تراشکاری
گمش کردم
گفتم که
پرواز نمی
کرد ولی تند
تند را میرفت
مادر بزرگم
دیده بود که
جن پشت سرش
رابیفته می
گفت جای
پاهاش رو برف
نمی مونده
اما سفید تنش
بوده نه سیا
تازه اون
مادر بزرگم
رو ترسونده
بود اما این
به من کاری
نداره تو این
چندین باری
که دیدمش حتی
نتونستم
صورتشو به
خوبی ببینم ...
ابراهیم
گفته بود که
دیدتش یه بار
تو همون کوچه
و یا بارم تو
کوچه پشت
مخابرات
یادم نبود
بپرسم چطوری
دیدتش تو
خونه ای رفته
یا بازم فقط
قدم زنان
دویده بود
همیشه سرش پایین
بود قدم هاش
رو نگا میکرد
نمیدونم
شاید قدم
هاشو نگا نمی
کرد شاید
داشت فکر
میکرد شایدم .....
شایدم داشت
گریه میکرد
آدم وقتی
گریه میکنه
سرشو
میندازه
پایین البته
به جز وقتایی
که داوود
گوشامو می
کشید سرم رو
به آسمون بود
داشتم گریه
میکردم .... اون
استثنا بود اگه
ول میکرد منم
سرمو
مینداختم
پایین . مادرم
بزرگم وقتی
گریه میکرد
روسریش رو می
گرفت جلو
صورتشو آروم
گریه میکرد
هیچ وقت
صداشو
نشنیدم وقتی
پسر داییم و
داداشم رفته
بود رو مین
گریه کرده
بود بابا
بزرگم هم گریه
شو درآورده
بود وقتی
مرده بود
مادر بزرگم
خیلی براش
گریه کرده
بود من
ندیدم من خونه
مون بودم
امتحان
داشتم
نتونستم مث
جنازه بابام
و داداشم
وقتی
آوردنشون
ماچشون کردم
اون رو هم ماچ
کنم . بابام
گرم بود ولی
داداشم سرد
بود جای تکه
های فلزی رو
صورتش بود
دستمو کشیدم
رو چشاش
داداشم
دستامو
گرفته بود
بغلم کرده
بود . هیچ وقت
گریه شو
ندیده بودم
ولی گریه
مامانمو تا
دلت بخواد
دیده بودم .
رفتم تو کوچه
و همون جایی
که ابراهیم
گفته بودم نشستم
خیلی سرد بود
پاهام دیگه
نا نداشتن
خیلی هم
خوابم میومد
تازه اگه
داوود سر و
کلش پیدا بشه
چی ...اگه
ابراهیم
اشتباه کرده
باشه چی . اگه سگای
خرابه فیض
الله جهود
دنبالم کن چی
مردم میگفتن
فیض الله و
زنش تو چادر
کنار سگا می
خوابن تازه
مردم خودشو
زنشو لخت
دیده بودن که
تو خرابه ها
داشتن .... دیونه
نبود کمی زده
بود به کلش
سگای خرابه
خیلی وحشی
بودن بیشترشون
رو که
شهرداری
پارسال کشته
بود
چندتاییشون
همونجا تو
خرابه بودن
یه چند تایی
هم سر سه راهی
بویین بودن
که پاچه آدمو
می گرفتن
دست مسعود رو
گاز گرفته
بودن انگشتش
زخمی شده بود
واکسن هاری
هم زده بود .
چقد خندم میگرفت
وقتی فکرشو
می کردم
مسعود هار
بشه و واق واق
بیفته دنبال
بچه های محله
و بخواد
گازشون
بگیره بیشتر
شبیه کارتون
بود تا واقعیت
.روی پله های
سیمانی نیمه
شکسته ای که
دست چپم بود
نشستم بالای
سرم یه لامپ
زرد رنگ بود
که از دیشب
روشن بود و
تار عنکبوتی
هم گوشه تیرچه
فلزی ایوان
تاق بالا سرم
بود البته
ساعت کاری
عنکبوته
هنوز شرو
نشده بود
رماتیسمم هم حسابی
داشت عود
میکرد.
استخونهای
باسن بی
گوشت و لاغرم
داشتن درد
میگرفتن با
این جفت
دمپایی و اون
جورابای
نازک فکر
نکنم زیاد دووم
بیارم باید
برمی گشتم
خونه ...آخه ...
ولی اگه نبینمش
چی .... اگه داوود
بیاد چی... اگه
ابراهیم سر کارم
گذاشته باشه
...چی اگه هنوز
خواب باشه چی ...
اگه هیچ وقت
نیاد چی .... رضا
سوری |
خانه
کارگاه
داستان
شعر
مقاله
گزارش
گفتگو
کتاب
فستیوال
پیوندها